هوای بهاری شمال تهران، همچنان عطر همبستگی و سرودهای انقلابی را در خود داشت. شب که از راه میرسد، به جای سکوت مرسوم، طنینِ صدای مردم در تجمعات خودجوش، هویتی تازه به شهر میبخشد. در میان دریایی از پرچمها و بنرهای منقوش به نام بلند «سید علی خامنهای»، هر شب چهرههای تازهای نمایان میشوند؛ آدمهایی که حالا نه فقط برای میدانداری یا سوگواری، که برای مرور یک مکتب زیستی گرد هم میآیند.
در همین شلوغی پرشور، کنار پیرمردی که با غرور پرچم در دست داشت، مرد جوانی ایستاده بود که وقار خاصش توجهم را جلب کرد. پیراهن سفید ساده و نگاه متمرکزی که به تریبون داشت، حکایت از روحیه معلمیاش میداد. وقتی سر صحبت را باز کردیم، مشخص شد او دبیر تاریخ یکی از مدارس همین منطقه است. درباره پیوندش با فضای تجمع و دلیل این حضور شبانه پرسیدم.
او که چشمانش در نور چراغهای خیابان میدرخشید، گفت: «تاریخ همیشه در کتابها نمیماند؛ گاهی تاریخ در همین خیابانها و در تپش قلب مردم ساخته میشود. من اینجا هستم، چون نمیخواهم درسی که از «سید علی» یاد گرفتم، زیر غبار زمان گم شود. این دلتنگی، فقط برای یک شخص نیست؛ دلتنگی برای سبک زیستنی است که او به ما آموخت.»
پرسیدم وقتی نام رهبر شهید برده میشود، کدام وجه از شخصیتشان در ذهنتان متبلور میشود؟ او بدون درنگ پاسخ داد: «سادهزیستی. این کلمه برای من یک شعار نیست، یک حقیقت عریان است. در روزگاری که تجمل، به ویترینی برای نمای قدرت تبدیل شده، سادهزیستی آقا، جلوی چشمان من ایستاده است. او در اوج قله قدرت، طوری زندگی کرد که اگر کسی او را نمیشناخت، هرگز تصور نمیکرد با رهبر یک ملت بزرگ روبهرو است».
او به ساختمانهای بلند اطراف خیابان اشاره کرد و ادامه داد: «آقا میتوانست در ساختمانی باشکوه، دور از دسترس مردم بنشیند، اما دفتر او، سادهترین جایی بود که میشد تصور کرد. این سادگی، بیش از هر نطق و سخنرانی، به منِ معلم درس میدهد. وقتی در این شبهای تهران، کنار مردم ایستادهایم، من به یاد تواضع او میافتم که چگونه با همان دستهای خالی از تشریفات، گره از کار مردم میگشود.»
چشمانش نمناک شد؛ نم اشکی که از ارادتی عمیق حکایت داشت. مکثی کرد و ادامه داد: «وقتی به ایشان فکر میکنم، یاد جلسات بسیار سادهای میافتم که با اقشار مختلف مردم داشتند؛ در همان دفتر کوچکشان، بدون تشریفات معمول. یاد دیدارشان با خانوادههای شهدا، جانبازان، یا حتی دانشآموزان و دانشجویان عادی میافتم. همیشه در اوج اقتدار و در سختترین شرایط، همان نگاه مهربان و دلسوز، و همان سبک زندگی متواضعانه را حفظ کردند.»
معلم جوان، پرچم کوچکی را که در دست داشت، کمی بالاتر گرفت و گفت: «دلتنگی ما برای او، دلتنگی برای همین اصالت است. مردم ما، آگاهند؛ آنها میفهمند چه کسی در رفاه کامل، از درد مردم میگوید و چه کسی، درد آنها را در زیست شخصیاش لمس کردهاست. آقا، در خانهاش، در سفرهاش و در نگاهش، همانقدر ساده بود که در میدان سیاست. این سادگی، ریشه اعتماد به خداست».
حواسم به حرفهای معلم بود که پسری جوان را دیدم که لابهلای جمعیت سینی چای و خرما میچرخاند. پیرمردی که کنار معلم ایستاده بود، دست دراز کرد، دو تا چای و خرما برداشت، به دست ما داد و گفت: «شما گرم صحبت بودید، من براتون برداشتم. چای و خرمای شهید برکت دارد.» پیرمرد همانطور که زیر لب میگفت: «ای من به فدای پیکر شهیدت آقاجان، کاش من فدای شما میشدم.» از کنار ما فاصله گرفت و سر جایش ایستاد.
معلم تاریخ به پیرمرد اشاره کرد و گفت: «حاج آقا از معلمهای بازنشسته و پیشکسوت مدرسه ما هستن. سعادت دارم شبها در کنار ایشان به گردهمایی میآیم.» و بعد تعریف کرد: «پسرشان که توی سوریه شهید شد حاج آقا یکشبه چند سال پیرتر شد، ولی تو محله سرش را بالاتر از همیشه گرفت، توی مدرسه با صدای رساتری به همکاران سلام میکرد، خم شدن کمرش را پنهان کرد و به همه گفت: در راه خدا دادیمش، عاقبت به خیر شد.» او به یکی از عکسهایی که پشت سر گوینده تریبون محله بود اشاره کرد، آن جوان رعنا پسر حاج آقاست.
معلم جوان وقتی اشکهایش را پاک میکرد، گفت: «حاج آقا آنسالها خیلی محکم بود ما از غم او داشتیم متلاشی میشدیم، اما آقا که شهید شد، حاج آقا انگار بند دلش پاره شد. مفصلتر از حجله پسر خودش جلوی خانهاش سیاهی زد.»
حالا جملهحاجآقا را درک میکنم «چای شهید برکت دارد» چای که دستم بود را تا قطره آخر سر میکشم. نمیخواستم جلوی حاجآقا اشک بریزم. دلم میخواست از آنجا دور شوم، گوشهای بنشینم. به جمعیت مقابل نگاه کنم. به باقی عکسهایی که پشت تریبون بود. دلم میخواست حاج آقا هم حرف بزند.
دوست داشتم بدانم او که پاره تنش تکه تکه شده بود، چرا برای آقا سیاهی مفصلتری جلوی خانهاش زد؟
همانطور که شب، عمق بیشتری به فضا میداد و صدای شعارها با ریتمی حماسیتر به گوش میرسید، جملات آخر معلم را مرور میکنم: «این تجمعها، شاید در ظاهر برای مقاومت باشد، اما برای من معلم، کلاس درس بزرگی است. ما اینجا جمع شدهایم که فراموش نکنیم ستون خیمه این سرزمین، بر پایه سادهزیستی و مردمداری بنا شده بود. تا وقتی این آرمانها در قلب مردم جاری است، این چراغها خاموش نخواهد شد.»